.... bia kami sabr konim
in jade hala hala ha sangfarsh darad baraye raftan...
hamishe mitavan raft
hamisheye hamishe
!!!!!!!!!
ama gahi faghat
gahi faghat
mitavan mand...
bia tanha kami sabr konim....
حصار تنگ بازوانت
اندوه شاعرانه ی تمامی دخترکانه شهر ماست
اینهمه تقدس
را از کجا اورده ای.....!؟؟؟!
برای داشتنت به تمام مقدساتم
التماس کردم
برای همین حالا به تک تکشان
کافرم!!!!
مثل اینکه امروز تمومی نداره رویا اومد
واسه خونه ی جدیدش یه هواپیما خریده....
خدای من چقدر دور وایسادی و رادی به من نگاه میکنی
بیا جلوتر!!!! قرمزی چشمانم بیشتر معلوم خواهد شد... بیا نترس...
بی تو
چشمه ی وازگانم خشک شده
باران شو
تنها
برای
چند تابستان......
خوب که فکر میکنم
می بینم:
آن سیب باید نصیب من میشد
نه حوا
من جای بهتری را میسناسم
که
ثانیه ی ساعت هایش
روی امدن و ماندن به خواب رفته!
و
هیچ کس نمیداند
که
هر امدن
رفتنی نیز دارد!
آن سیب
سهم خوشبختی ما بود
که باید
نصیب من میشد
نه حوا!!!!.....
مرا به جنون می کشانی،
اینروزها!
هوس ِلیلا شدن داری....؟؟!؟
همیشه میان راه ایستاده ای
نه میتوان از کنارت گذشت
نه میتوان منتظر عبورت ایستاد!
بلاتکلیفی ِِِِِ عظیمی ست
وقتی ایستاده ای
و فقط نگاه میکنی!!!!!!!!!
به کجا؟؟؟؟؟؟!
نمیدانم.....!
کودکیهایم را میگویم!
هیچ وقت
حتی
شک هم نکرده بودم
به اینکه
این همه تب و تاب که
در من
برای گفتن
" دوستت دارم"
هست یا
تلاشی که برای صرف فعل
" ماندن " و " بودن"
انهم به درست ترین شکل ممکن میکنم،
در بزرگسالیم سبب شود
تمام آنانی که
به نحوی به شدیدترین شکل ممکن
خواستار ماندنشان هستم
بی انکه به من بگویند
در سکوتی ممتد
مرا تنها بگذارند.....
برای ماندنت دیگر بهانه ای نمیبینم
آنی نبودم که عاشقم بشوی...
ماندنت هیچ چیز را عوض نمیکند
رفتنت اما...
همه چیز را !
لبخندم...
چشمانم...
دلم...!
نه بمان
دلم آشوب میشود فکرش را که میکنم.!